|
مرا ببخش که گاهی دیوانه می شوم می روم تا مرز خداحافظی آخر می کنمت دهانی کف کرده و عربده های سهمگین و میشوی سری که بارها کوبیده میشود به دیوار و می شوم دستی که سعی دارد بگیرد تمام هیکلت را در آغوش می شکند تمام بغض هایمان در هم و پشیمانی من که انگار تمامی ندارد و ماجرا از این جلوتر نمی رود این قصه ی هر چند ماه تکرار ماست تلخ نیست دیوانه وار هم نه تتها کمی غمگین شاید
ساعتها کش می آیند
اعتصاب کرده اند و راه نمی روند انگار همه عالم دستشان در یک کاسه است کاسه ای که دورمان می کند از هم دورمان که نه ! دورتر شاید .. این روزها دلتنگی هم فریاد نمیشود میترسم بنالم طوفان شوی خسته ام از روزهای تکراری قبل تر ها میشمردم هفته ها را حالا میکشمشان و دفنشان میکنم امید بسته ام که ببینمت به زودی خدایا اینجاست که باید رفاقتت را ثابت کنی
از لحن سرد انتظار
به تو شکایت میکنم من پشت روزهای دوری و فراق قطره قطره می چکم و به دوری ات عادت می کنم چه مظلومانه دلتنگ می شوم چه صبورانه دلتنگ می شوی بغض تنها هم خانه ی این روزهای من دوباره و دوباره شکسته می شود بدبختی من اینجاست که در اوج نبودنت بیشتر دلبسته ات میشوم انگار از آخرین بار که دیدمت
قرن ها می گذرد سهم من از تمام تو شده همین چند خط اراجیف کهنه که نه سر دارند نه ته چقدر دلم برای شاد بودنم تنگ شده می خواهم وقتی می خندم همه راحت بتوانند دندانهای پوسیده ام را بشمرند من متنفرم از این لبخند ها که شده اند راز مونالیزا باور کن خیلی سخت است که چشمها و لبهایم را هماهنگ کنم یک چیز را بگویند جشن های امسال زیاد شدند
یا تو دیگر بدون من هیچ کدامشان را از قلم نمی اندازی؟ محدود نکردنت به این معنی نیست که خط نکشم روی خودم روی دلم که راضی باشم به رفتنت به این ساعت ها که کش می آیند تا برگردی کاش لاقل صدای اعتراض دلم را از راه دور هم میشنیدی مرا ببخش که هنوز یاد نگرفته ام دلم را راضی کنم به خوشی های یک نفره ات می خواهم بنویسم اینجا
بی هدف چه فرقی میکند که من این تنهایی را بغرم یا بنالم ؟ نبودنت آزارم میدهد میدانی و نمیتوانی خسته ام از تکرار ناتوانی ات شده ام آیینه ی دق هیچ کس را نه خودم را آرام دق میدهم و گاهی که از دستم در میرود شاید کمی تو را نگرانم نباش لطفا" من خوب میشوم ... دوستت ندارند زورکی
میفهمی ؟ اما من که هستم خودم ساختمت ببین با همین دستهایم ! روزی هزار بار نگرانت میشوم میدانم نمیفهمی اینها اراجیفهای من است دلم برایت میسوزد چه خانه ی سوت و کوری هستی تو
متروک مانده ای باران هم باران قدیم ! این روزها می بارم بیشتر از ماه های پیش اما انگار باران هم آبکی شده چه اهمیت دارد ما که عادت کردیم به این دنیای مجازی از بس که هیچ غصه ای نداشتیم
غم ها هم حوصله شان سر رفت خوب آنها هم وظایفی دارند نمی شود که از صبح تا شب بنشینند و سماق بمکند یادت هست خواستند جدایمان کنند انقدر سنگ انداختند پیش پایمان که سنگهایشان هم تمام شد من و تو عجب رویی داریم ها حالا پای جدایی را وسط کشیدند که وساطت کند شاید من و تو آدم شویم دست بکشیم از هم باور کن اینها نمی دانند خدای ما بزرگتر است از نقشه هایشان دلم برایت پودر شده
مور مور شده یا همان تنگ شده ی همیشگی چه فایده دارد که من بارها بگویم ؟ و تو هیچ بارش را نشنوی یا بشنوی و به روی مبارک هم نیاوری یا برویت بیاوری و بگویی خوب زندگی است چه میشود کرد راست میگویی تو تلخ نیستی من شده ام مثل زهره مار |
|